نگاه فارس
قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۳۴

  مینی بوس با سرعت نه چندان زیاد پیش می رفت. نگاه کردن مناظر اطراف جاده و مزارع و خانه های روستایی بعد از ۷۵ روز زندانی بودن، حس فراموش نشدنی در من ایجاد کرد…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۳۰

تابستان بغداد از راه رسید. در یکی از همان روزهای گرم، در زندان باز شد و جوانی بلند قامت با مشت و لگد پرت شد داحل…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۹

یکی دو روز بود که افسر تهرانی، بعد از غذا خمیر نان هایی را که قابل خوردن نبود جمع می کرد. یک روز خمیرها را خیس کرد و مدتی چنگ زد و گذاشتشان روی سطح صاف در قوطی شیر خشک…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۸

غیر از جدال ما با خودمان، آن سب توی زندان جدال سخت دیگری هم در گرفت؛ میان ملا صالح و آن دو جوان عضو سازمان مجاهدین خلق. مناظره داغی بود…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۵

روز ۱۵ اردیبهشت ابووقاص به سرعت داخل زندان شد و دستور داد لباس هایمان را بپوشیم. پوشیدیم یک ون سبز رنگ سر کوچه به انتظارمان ایستاده بود سوار شدیم ماشین از در بزرگ خارج شد و وترد شهر بغداد شدیم…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۴

کم کم با صالح و سرهنگ و افسرها خودمانی تر می شدیم. افسر شیرازی دل تنگی داشت. یک روز وقتی آفتاب افتاد روی دیوار و قمری ای که غروب ها پشت پنجره روی شاخه درختی کوکو می کرد آوازش را از سرگرفت، او بی طاغت شد و اندوهناک شروع کرد خواندن…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۲

نیم ساعت پس از بردن دوستانمان بعثی‌ها ما را به همان زندان قبلی برگرداندند که دیگر خلوت شده بود. سرهنگ تقوی و دو افسر جوان همچنان سر جایشان نشسته بودند…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۰

خیلی زود عملیات تشکیل پرونده شروع شد. اسرا یکی‌یکی از زندان خارج می‌شدند. مقابل دوربین پو لاروید یک عکاس نظامی، کنار دیوار سیمانی زندان، می‌ایستادند تا عکس فوری بگیرند و همان‌جا ضمیمه پرونده‌شان بشود

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۷

  وقتی کاروان اسرا بعد از دقایقی توقف دوباره راه افتاد هوا تقریبا تاریک شده بود و کشتی های روی رود چراغ هایشان را روشن کرده بودند. دلم حسابی گرفته بود…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۴

کاروان اسرا از ما دورتر و دورتر می‌شد سرباز بعثی می‌خواست ما را به بقیه اسرا برساند جلوی هر تانک و نفربری که ازآنجا رد می‌شد دست بلند می‌کرد. اما کسی برای سوار کردن ما نمی‌ایستاد

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۵

از این گذشته نوزایی غیرازاین که گفته بود به‌زودی خبرهایی می‌شد با نگاه و لبخند و نحوه بیان همان جمله‌های کوتاه گفته بود قطعاً عملیات داریم، باید تصمیم رو می‌گرفتم و تصمیمم روگرفتم

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت۴

این دوستی و صمیمیت بین ما و  انباردار تا روزهای آخری که آنجا بودیم ادامه داشت. او به محسن بیشتر از همه ما علاقه پیداکرده بود چون نقاشی‌اش خوب بود و روی جعبه مهمات با ذغال شکل‌های جالب می‌کشید ازجمله تصویر رزمنده‌ای در حال شلیک که زیر آن نوشته بود برادر رزمنده به خاطر پیرزن […]