نگاه فارس
قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت آخر

بعد از نماز ظهر، منصور و رضا را بی‌حال و رنگ‌پریده از بیمارستان آوردند. روی دست‌هایشان آثار سوزن سرم بود. ساعت ۲ بعدازظهر شاکر و اسماعیل فرمان حرکت دادند…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۵۴

صبح روز چهارم اعتصاب غذا، صدای سنج و شیپور و طبل از محوطه صبحگاه وزارت دفاع به گوش می‌رسید انگار تابوت قاسم راه افتاده بود روی دست مردم. انگار بوی شهادت می‌آمد…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۵۳

تا آنجا فقط نیمه از چهره قثدوری را دیده بودیم روی دیگرش را کم‌کم داشت نشان می‌داد، گفت: راست گفته هرکسی  گفته شما بچه‌اید نه‌تنها بچه‌اید احمق هم هستید، طوری صحبت می‌کنید انگار ما اسیر شماییم!

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۵۲

هیچ‌وقت این‌قدر گرسنگی نکشیده بودم.اولین روزه‌ای که گرفته بودم و گرسنگی‌اش هنوز مانده بود توی خاطرم به یاد آوردم…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۵۱

غروب حال و هوای ماه رمضان را داشت. مثل لحظه‌های افطار، نه آن‌چنان تشنه، اما حسابی گرسنه بودیم. نماز را خوانده بودیم و دورتادور زندان تکیه زده بودیم به دیوار که شام هم رسید یک سینی پلوی چرب عربی با تیکه‌های درشت گوشت…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۵۰

پنج دقیقه از رفتن ابووقاص گذشت؛ پنج دقیقه سرشار از ترس و دلهره. بیست‌وپنج دقیقه دیگر وقت داشتیم که انتخاب کنیم. شکستن اعتصاب غذا یا رفتن زیرآب جوش..

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۹

مجید ضیغمی از پشت دریچه بااحتیاط داشت حیاط زندان را می‌پایید. صدای ناله‌هایی دردناک به گوش می‌رسید. معلوم بود بساط شکنجه به راه است

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۸

یکی از همان روزها اسیری را از اردوگاه عنبر آوردند پیش ما. اسمش عزیز بود. نمی‌دانستیم چه کرده که به زندان استخبارتش آورده‌اند. خودش هم تمایلی نداشت قصه زندگی‌اش را برای ما بازگو کند…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۷

هفته اول گذشت. محیط پرغوغای اردوگاه را که دیده بودیم تحمل زندان کوچک استخبارات برایمان سخت‌تر شده بود. هرروز شاکر، نگهبان جدید، می‌آمد توی زندان بنا می‌کردیم به سروصدا و شکایت…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۶

دور جدیدی از اسارتمان در زندان بغداد شروع شد اگرچه زمستان بود ولی سرمای داخل زندان آزاردهنده نبود از کوچه هنوز صدای کابل و ناله به گوش می‌رسید…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۵

یحیی انداختند پشت استیشن تیره‌رنگی که باید ما را تا مقصد همراهی می‌کرد. مینی‌بوس راه افتاد. از روی پل رودخانه فرات گذشت. شهر رمادی را پشت سر گذاشتیم و به سمت بغداد رفتیم…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۴

غروب یکی از روزهای دی‌ماه ۱۳۶۱ وقتی آب‌گوشت همان آب‌گوشت‌های یخ‌زده برزیلی را خوردیم و ظرف‌ها را شستیم و افسر عراقی آمد شمردمان، یک‌دفعه مینی‌بوسی آمد جلوی مقر اردوگاه ایستاد…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۳

پاییز سرد رمادی رسیده بود به ماه آذر. منصور و حمید و جواد، توی محوطه کنار سیم‌خاردار کلاس داشتند سید محمد حسینی خاک‌های زمین را صاف می‌کرد و با یک‌تکه چوب روی خاک‌ها یک جمله عربی می‌نوشت…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۲

چسبیده به سیم‌های خاردار، جابه‌جا تابلوهای تک‌پایه‌ای میان سیم‌ها در خاک فرورفته بودد که رویشان نوشته بود: لاتقرب من السیاج!

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۱

سبزی اکالیپتوس های جلوی اردوگاه نشان می داد آن ها آمدن پاییز را حس نکرده اند. اما روی تقویم پاییز واقعا از راه رسیده بود.

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۴۰

هفته‌ای از کتک خوردن بچه‌ها نگذشته بود که فرمانده جدید اردوگاه، سرگرد محمودی، همراه چند خبرنگار ژاپنی آمدند داخل اردوگاه و یک‌راست آمدند توی آسایشگاه ما…