نگاه فارس
قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۳۷

هفته دوم آمدنمان به اردوگاه با یکی از اسرای عملیات فتح المبین آشنا شدم؛ سید حسام الدین نوابی اهل اصفهان پای راستش تیر خورده بود و به راحتی نمی توانست در محوطه اردوگاه با من قدم بزند..

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۳۶

یوسف و محسن رفته بودند روستا. من و اکبر ماندیم توی خانه. چون امتحان داشتیم. سر شب سردرد شدیدی گرفته بودم. اکبر که در تدارک شام بود سیب‌زمینی‌ها را پوست کند و خلال کرد…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۳۵

مردی چهل ساله، که نامش کاظم بود، قصه زندگی ما را شنید و برای پیرمردهایی که فارسی را خوب بلد نبودند ترجمه کرد. داشتیم حرف می زدیم که صدای سوت آزادباش پیچید توی اردوگاه..

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۳۲

اولین شب اسارت در مکان جدید بدون شنیدن صدای کابل و فریاد شکنجه‌شده‌ها با آرامشی وصف‌ناپذیر گذشت. آرامشی که پشه‌های گنده و گزنده آنجا نتوانستند چیزی از آن کم کنند…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۳۱

قوطی آب عباس پورخسروانی هر روز ظهر زیر پنکه قرار می گرفت و تا عصر زیر باد پنکه خنک می شد. اما آن آب خنک همیشه نصیب ما نمی شد…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۷

سال ۱۳۵۷ وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، بنا به درخواست صدام حسین نامه ای برای او نوشتم که در بسیاری از خبرگزاری ها و روزنامه های آن زمان چاپ شد. نوشتم آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق …

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۸

از مناره های مسجدی در آن حوالی صدای اذان صبح بلند بود. بیدار شدم همه بیدار شده بودند با تیمم به نماز ایستادیم این بار اما نه به جماعت…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۶

چند دقیقه بعد وقتی ماشین افتاد توی چاله‌ای و سرم محکم به میله‌ای آهنی خورد، از خواب پریدم سرباز که گویا منتظر چنین لحظه‌ای بود حرفش را پی گرفت. نگاه کن اینا نخلای بصره ان ببین چقدر نخل!

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۸

قطار در پیچ و خم های لرستان از تونلی در می آمد و به تونلی دیگر می خزید. این مسیر دیدنی جایی است که می توانی سوار قطار باشی و در عین حال، سر پیچ ها، همه واگن های قطار را که در آن هستی ببینی

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت۳

بعضی وقت‌ها شعرها را برام معنی می‌کرد و بعضی وقت‌ها درباره شاعرها اطلاعاتی به هم می‌داد، آن زمان که بنهادم سر به‌پای آزادی/دست خود را ز جان شستم برای آزادی، این بیت فرخی یزدی رو برام خواند و ماجرای زندگی و دوخته شدن دهان فرخی یزدی. قصه فرخی بزدی رو ته باغ برام تعریف کرد […]

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت۲

یوسف داداش بزرگم نشون داد در ۲۴ ساعت مفقودی من نگران بوده از دیدارشون خیلی خوشحال شدم و در شگفت از اینکه تو سنگر اون ها چقدر غذا پیدا میشده کنسرو کمپون نون مربا و ما تو خط مقدم داشتینم از گرسنگی تلف می شدیم. روز بعد نیروها سازماندهی شدند ما منتقل شدیم به خطی […]

قرار شبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱

زمستان در دشت های خیس خوزستان همان قدر سرد هست که تابستان گرم بادی استخوان سوز از روی نیزار می اومد صورتم از سوز سرما سرخ و پوتین هام از گل های چسبناک سنگین شده بود شکمم از گرسنگی قار و قور میکرد دم به دقیقه چشم به راه کسی بودم انگار یهو از انتهای […]