نگاه فارس
قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۳

 از حیاط کوچک زندان صدای فریاد و ناله می آمد و صدای برخورد کابل با بدن آدم ها. در آن دو روز چقدر کابل خورده بودم و کابل خوردن دیگران را دیده یا شنیده بودم! صدایی رعب انگیز…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۲

نیم ساعت پس از بردن دوستانمان بعثی‌ها ما را به همان زندان قبلی برگرداندند که دیگر خلوت شده بود. سرهنگ تقوی و دو افسر جوان همچنان سر جایشان نشسته بودند…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۱

دوباره همه‌چیز از اول شروع شد این بار دیگر فؤاد که وقت زیادی برای سروکله زدن با من داشت، کوتاه و گفت: اصلاً بگو چهارده سالمه، خوبه؟ فکر کردم موضوع آن‌قدرها هم مهم نیست که خودم را از بین ببرم

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۲۰

خیلی زود عملیات تشکیل پرونده شروع شد. اسرا یکی‌یکی از زندان خارج می‌شدند. مقابل دوربین پو لاروید یک عکاس نظامی، کنار دیوار سیمانی زندان، می‌ایستادند تا عکس فوری بگیرند و همان‌جا ضمیمه پرونده‌شان بشود

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۹

مردان و کودکان روستایی را که دیدم دلم پرکشید تا روستای خودمان دم غروب گوسفندان آبادی بالا از کنار دهگاه کوچک ما عبور می‌کردند و غبار بلند شده از زیر سم‌هایشان تا شب در هوا می‌ماند…

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۸

از مناره های مسجدی در آن حوالی صدای اذان صبح بلند بود. بیدار شدم همه بیدار شده بودند با تیمم به نماز ایستادیم این بار اما نه به جماعت…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۷

  وقتی کاروان اسرا بعد از دقایقی توقف دوباره راه افتاد هوا تقریبا تاریک شده بود و کشتی های روی رود چراغ هایشان را روشن کرده بودند. دلم حسابی گرفته بود…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۶

چند دقیقه بعد وقتی ماشین افتاد توی چاله‌ای و سرم محکم به میله‌ای آهنی خورد، از خواب پریدم سرباز که گویا منتظر چنین لحظه‌ای بود حرفش را پی گرفت. نگاه کن اینا نخلای بصره ان ببین چقدر نخل!

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۵

حدسم درست بود به سنگری بزرگ و محکم رسیدیم برای داخل شدن به آن باید از راهرویی تنگ و درازی می‌گذشتیم؛ میز بزرگ چوبی وسط و چند صندلی اطرافش. یک سرهنگ خوش‌لباس نشسته بود آن بالا روی یکی از صندلی‌ها نشستم…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۴

کاروان اسرا از ما دورتر و دورتر می‌شد سرباز بعثی می‌خواست ما را به بقیه اسرا برساند جلوی هر تانک و نفربری که ازآنجا رد می‌شد دست بلند می‌کرد. اما کسی برای سوار کردن ما نمی‌ایستاد

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۳

  حسن از جا دوباره بلند شد؛ مثل برادر بزرگ‌تری که احساس می‌کرد وظیفه‌ای دارد و باید شخصاً آن را به انجام برساند چند لحظه‌ای پیش‌تر خودش را برای آوردن آب درخطر انداخته بود و این بار نوبت من بود که به جست‌وجوی وسایل پانسمان بروم…

فیلم طنز/ آمپاس قسمت ۱۴

چهاردهمین قسمت فیلم طنز آمپاس  منتشر شد.

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۲

در طول راه سعی می کردم از حسن و اکبر دور نمانم. در همان دقایق اولیه فریادی در دشت پیچید که خاکریز اول سقوط کرد. تکبیر ما بر رگبار دشمن چربیده بود و آن ها فرار کرده بودند؛ پیش از آنکه اسیر شوند.

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۱

رسیدیم به ایستگاه آخر روستایی به نام فرسیه که تازه در سیاهی شب خزیده بود بی‌هیچ سکنه و کورسوی چراغی که از یکی از آن‌همه خانه گلی به بیرون نفوذ کرده باشد. فرسیه آن شب مهمان داشت…

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۱۰

اول اردیبهشت‌ماه بود هنوز نمی‌دانستیم کی می‌خواهد عملیات بشود اما وقتی آیفاها از راه رسیدند و گردان شهید باهنر را که ما بودیم سوار کردند و از پادگان خارج شدیم معلوم شد شبی از همین شب‌ها عملیات شروع خواهد شد …

قرارشبانه

کتاب صوتی ((آن ۲۳ نفر )) – قسمت ۹

یکی دو روز مانده بود تا اولین ماه سال ۱۳۶۱ تمام بشود که جابجایی نیروها شروع شد زود تفنگ‌هایمان را گرفتیم لباس‌های خاکی را پوشیدیم کوله‌پشتی‌ها را حمایل کردیم و در صف نشستیم…